|
حواست رو جمع كن تا وقتی زنده ی نمیری
زندگی یک بوم نقاشی است که در ان از پاککن خبری نیست
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
آدم روي كنده درخت نوشت: بهامین
عشق کوهيست به اندازه يک وسعت فکروزلالي که طراوت با اوست وجواني ونشاط نه که نفرت. که شقاوت با اوست وپر از بي رحميست عشق کوتاه تر از يک مژه برهم زدن است و به اندازه هيچ و کمي پوچ تر از ديدن درد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم ***
دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....
***
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم
***
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
***
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
***
تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم
براي مردن لازم نيست از ارتفاع بيفتم فقط كافيه كه از چشم تو بيفتم
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي:به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي
تو کجایی تا ببینی
هی فلانی زندگی شايد همين باشد يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی بايد همين باشد آه ... اما او چرا اين را نمی داند که اينجا من دلم تنگ است ؟
ندانم دادگاه عاشقان را
ندانم قاضي دلباختگان را وگرنه شكايت مي نمودم كه زنداني كنند نا مهربانان را
آرزوي غنچه به گل رسيدن است آرزوي ابر باريدن است
صدف در قاب چشمانم هواي باز شدن دارد
دل غمگين وتنهايم هواي باز شدن دارد سكوت مبهم اين دل سر رسوا شدن دارد شب كوتاه عمر من غم يلدا شدن دارد وقطره پيش چشم تو هواي باز شدن دارد
خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنادارد ؟ من به اوخنديدم كمي آزرده وحيرت زده گفت روي ديوارودرختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروزمن ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مينو مي داد انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردم وبوسيدم وبا خود گفتم بعدها وقتي بارش بي وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد
در رؤياهايم ديدم كه دارم با خدا گفتگو مي كنم . خدا پرسيد : تو ميخواهي با من گفتگو كني ؟
من در پاسخ گفتم :اگر وقت داريد . خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است . پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد ؟ خدا پاسخ داد كودكيشان اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند باز كودك مي شوند.اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را بازجويند . اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند . بنابراين : نه در حال زندگي مي كنند ، نه در آينده . اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند . دست هاي خدا دستانم را گرفت ؛ مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند . گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد . همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند . بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم . اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم . بياموزند كه دونفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند . بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند . بلكه خود رانيز بايد ببخشند . من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم . آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به فرزندانتان بگوييد ؟ خداوند لبخندي زد و گفت : فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ، هميشه
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه
باشه ميدونم نميخواستي جوابمو مستقيم بدي گفتي برام آف ميزاري ولي من ... ولي من فهميدم فهميدم جوابت چيه ببخش ، ببخش كه اين همه مدت اذيتت كردم
عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. عجب صبري خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. معينی کرمانشاهی
هي! ساعت داره جلو مي ره! حواست باشه. بيشترين استفاده رو از امروز ببر.
براي فهميدن ارزش 1 سال، با دانش آموزي حرف بزن که مردود شده.
تو فقط یه پل میخواستی که بری
امشب دل من مثل ابرا غصه داره ولی انگار نمیتونه نمیخواد بباره ابرا منتظرن رعدو برقشو کم داره دل منم منتظره چشماتو کم داره
معنی این و فقط تو می فهمی و بس ... دلم برات تنگ شده بود ... همین ... همین ... همین ... گلم ... مهربونم ... خوشحالم که هنوز هستی و هستم که مثل قبل این روز و با تمام عشقم بهت تبریک بگم ... آرزو میکنم باشی و باشم تا همیشه ... بتونم بخاطر بودنت ازت ممنون باشم... تا بتونم با این بهانه ها باز بگم دوستت دارم
منوببخش
هرگز هیچ حسرتی در دنیا اینچنین یکجا جمع نمی شود که در این سه واژه ی کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد !!!
جونس:
بهترین انتقام ها فراموشی و بخشش است
بر پيشاني خود داغ مي كنم بنده دوست
يا دوست دوست
اما نه !
خود را حذف بايد كرد
همه چيز اوست
فقط دوست
سرو دلم از بار غم سر خم نميخواهد كند آن يار من از رحمتش طردم نميخواهد كند
خواهم كه اين سوز دلم بيرون شود از سينه ام
اما دل شيداي من چون من نمي خواهد كند
اه ای دل ... ای دل ساده من ...... کسی هست ..... یادت کنه.....نگاه به اون دردت کنه..... تسکینی که سردش کنه.... من که ندیدام کسی رو..... من که می گم اگه دل .دال باشه ..... دلو بکن از این دیار ؟؟؟؟؟؟ ..... از این فراغ روزگار.... حالا اگه تو این روزگار بی مرام ... کسی هست .... از این دل یادی کنه... منم از او می خوام نا زش کنه.... تا این دل از او حالی کنه.... منتظرم کسی منو یاری کنه
آسمان ابي است
و پر از كوچ پرستو هايي است كه هنوز نيامده اند گلويم را بغضي شاتوتي رنگ به اسارت برده بي تو تمام من تمام تنهايي هاست و كمي بوي تشنگي كه از جامه ام سر شار است
عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود
آن شب که من میمیرم مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ... مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...نگران نباش من نمی ترسم چه باک که من هر روز می میرم مرگ جسم یک بار است مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز من پشت غرور زنی فاحشه که به مرد پاکی جواب رد می داد در پس سوختن بال پروانه که بهای عشق را می داد آن ور لذت آن شب گناه ... پشت آن توبه ی صد بار شکسته شده و بدنباله شرمنده شدن حتی در درگاه خدا مرده ام ... و این که می بینی آدمی دیوانه است گر زنده مانده به امید همان شب است
که تو از آن میترسی
به ظاهر گر چه می خند م ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی تو بگو با چه امیدی چشم براهه تو بمونم وقتی که از تویه چشمات تهه قصرو میخونم
مگردنیا نمی داند که من غمگین ترین غمگین دنیایم
بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای دنیایم
اسم تو نجاتم داد از دام تاریکی شب عطر گل اورده یعنی که تو نزدیکی می بوسمت امشب یار می ترسم از ایینه بی طاقت دل گر چه این فاصله شیرینه خاطرات من با تو کوتاهه ولی کم نیست من گذشتم از دنیا غیر تورو یادم نیست تو مال خودم میشی این معجزه من بود این بار بخواه از من دستات وبگیرم زود عکسای تو تاریکه چشمای تو غمگینه من قاب تو میشم که دنیا تو رو می بینه
سنگین شد ای دل دل من بار گناه من وتو صبح آمد اما نشد صبح شام سیاه من وتو این سرنه سامان پذیرد واین غم نه پایان یک نیمه شب پر نگیرد تا مرغ آه من وتو فردا که گل زخم هارا عشاق شاهدبگیرند واحسرتا نیست ای دل زخمی گواه من و تو
تو همانی هستی که من میخواستم... تو همانی هستی که سالها در انتظارش نشسته بودم... همانی هستی که آرزویش را داشتم ،همان همسفر یکرنگ و عاشق... تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست... تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید... با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشقت می مانم... اکنون سکوت میکنم تا صدای مهربان و عاشقانه ات را بشنوم ... که به من بگویی دوستم داری
دیگر نمی نویسم... چون میدانم هیچگاه نوشته هایم را نمی خوانی... حرف نمیزنم... چون میدانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی... نگاهت نمیکنم... چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی... صدایت نمی زنم... زیرا اشکهای من برای تو بی فایده است... فقط می خندم... می خندم و می خندم... برای اینکه مردم فکر کنند من دیوانه ام...
آخرین لحظه رفتن تو یادم نمیره... اشکام دونه دونه رو گونه هام نشسته بود... وقتی داشتی با همه خداحافظی می کردی... انگار آتیش به قلب من میزدی... نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود... با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت... شیشه عمرم تموم شد و هیچکی ندید...
هیچ با خودت فکر کرده ای انتهای عشق چیست؟... خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم شدن امیدها و ... می دانم حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است... ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد... به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد...
|
About![]()
Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
$كبوتر$ | |||||