تبليغاتX
فقط براي تو

فقط براي تو

بخون شايد باورت بشه كه چقدر...

حواست رو جمع كن تا وقتی زنده ی نمیری

+دست نوشته در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت20:31"" ديوونه | |

زندگی یک بوم نقاشی است که در ان از پاککن خبری نیست

+دست نوشته در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت13:3"" ديوونه | |

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...

(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی

+دست نوشته در جمعه بیستم مهر 1386ساعت10:44"" ديوونه | |

استقلال قهرمانه
TinyPic image

+دست نوشته در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت0:31"" ديوونه | |

آدم روي كنده درخت نوشت:
سيب
فرهادروي سنگ نوشت:
شيرين
كودك روي تخته نوشت:
سيب،شيرين

                       بهامین

+دست نوشته در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت15:23"" ديوونه | |

عشق کوهيست به اندازه يک وسعت فکروزلالي که طراوت با اوست وجواني ونشاط نه که نفرت. که شقاوت با اوست وپر از بي رحميست عشق کوتاه تر از يک مژه برهم زدن است و به اندازه هيچ  و کمي پوچ تر از ديدن درد

+دست نوشته در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت15:14"" ديوونه | |

باور کن بعد از تو دیگری

در قلبم جایت را نمی گیرد

+دست نوشته در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت15:11"" ديوونه | |

 

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم
با جون و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيگر بازيگران
اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

***

دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

***

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

***

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

***

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

***

تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم

 

+دست نوشته در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت21:4"" ديوونه | |

براي مردن لازم نيست از ارتفاع بيفتم فقط كافيه كه از چشم تو بيفتم

+دست نوشته در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت22:1"" ديوونه | |

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي:به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي

+دست نوشته در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت13:6"" ديوونه | |

تو کجایی تا ببینی
روزگار بازیچه ام ساخت
منو دست سرنوشت سپردی
واسه سرگرمیش بهانه ام ساخت
نمی گم کجا تو رفتی
نمی گم چرا تو رفتی
واسه دل بریدن از من
می دونم بهانه داری
می دونم تو سرنوشتت ‏
خطی از من نکشیدی
می دونم که خیلی ساده ‏
از کنار من گذشتی

+دست نوشته در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت20:49"" ديوونه | |

 

هی فلانی زندگی شايد همين باشد

يک فريب ساده و کوچک

آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی بايد همين باشد

آه ... اما

او چرا اين را نمی داند که اينجا

من دلم تنگ است ؟

+دست نوشته در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت20:44"" ديوونه | |

ندانم دادگاه عاشقان را

ندانم قاضي دلباختگان را

                     

              وگرنه شكايت مي نمودم

              كه زنداني كنند نا مهربانان را 

+دست نوشته در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت14:31"" ديوونه | |

آرزوي چشمه به دريا رسيدن است

آرزوي غنچه  به  گل رسيدن  است

          آرزوي ابر باريدن است

 

     آرزوي من به تو رسيدن است

+دست نوشته در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت14:30"" ديوونه | |

صدف در قاب چشمانم هواي باز شدن دارد

                          دل غمگين وتنهايم هواي باز شدن دارد

سكوت مبهم اين دل سر رسوا شدن دارد

                        شب كوتاه عمر من غم يلدا شدن دارد

 

                وقطره پيش چشم تو هواي باز شدن دارد

+دست نوشته در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت14:28"" ديوونه | |

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنادارد ؟ من به اوخنديدم كمي آزرده وحيرت زده گفت روي ديوارودرختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروزمن ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مينو مي داد انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردم وبوسيدم وبا خود گفتم بعدها وقتي بارش بي وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

+دست نوشته در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت12:56"" ديوونه | |

در رؤياهايم ديدم كه دارم با خدا گفتگو مي كنم . خدا پرسيد  : تو ميخواهي با من گفتگو كني ؟

من در پاسخ گفتم :اگر وقت داريد . خدا خنديد و گفت :

وقت من بي نهايت است .

پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد ؟ خدا پاسخ داد كودكيشان

اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند باز كودك مي شوند.اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را بازجويند . اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند .

بنابراين :

نه در حال زندگي مي كنند ، نه در آينده .

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند .

دست هاي خدا دستانم را گرفت ؛ مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند . گفت:

بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد . همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند .

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم . اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم .

بياموزند كه دونفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند .

بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند . بلكه خود رانيز بايد ببخشند .

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم . آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به فرزندانتان بگوييد ؟

خداوند لبخندي زد و گفت : فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ، هميشه

+دست نوشته در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت12:52"" ديوونه | |

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!

+دست نوشته در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت12:50"" ديوونه | |

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

+دست نوشته در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت12:48"" ديوونه | |

+دست نوشته در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت17:48"" ديوونه | |

باشه ميدونم نميخواستي جوابمو مستقيم بدي گفتي برام آف ميزاري ولي من ... ولي من فهميدم  فهميدم جوابت چيه  ببخش ، ببخش كه  اين همه مدت اذيتت كردم

اشك

+دست نوشته در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت17:46"" ديوونه | |

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.

معينی کرمانشاهی

+دست نوشته در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت9:57"" ديوونه | |

هي! ساعت داره جلو مي ره! حواست باشه. بيشترين استفاده رو از امروز ببر.

براي فهميدن ارزش 1 سال، با دانش آموزي حرف بزن که مردود شده.
براي فهميدن ارزش 1 ماه، با مادري حرف بزن که يه بچه نارس به دنيا آورده.
براي فهميدن ارزش 1 هفته، با ويرايشگري حرف بزن که براي يه مجله هفتگي کار مي کنه.
براي فهميدن ارزش 1 ساعت، با دو تا عاشقي حرف بزن که منتظر ملاقات هم ديگه هستن.
براي فهميدن ارزش 1 دقيقه، با کسي حرف بزن که با کمي تاخير قطارو از دست داده.
براي فهميدن ارزش 1 ثانيه، با آدمي حرف بزن که تونسته از يه تصادف سنگين جلوگيري کنه.

+دست نوشته در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت15:52"" ديوونه | |

تو فقط یه پل میخواستی که بری

من واست یه آرزوی خوب دارم

آرزوی منه کم ، منه بی نام و نشون

اینه که تو خوش باشی ،

اینه که تو گل باشی ،

آرزوی منه کم ، منه بی نام و نشون

اینه که تو لحظه هات،

دیگه هیشکی واسه تو

یه پل نشه

دیگه هیشکی واسه تو

مثه پل خراب نشه....!

+دست نوشته در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت15:41"" ديوونه | |

امشب دل من مثل ابرا غصه داره

ولی انگار نمیتونه نمیخواد بباره

ابرا منتظرن رعدو برقشو کم داره

دل منم منتظره چشماتو کم داره

+دست نوشته در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت15:39"" ديوونه | |

آيا هنوز عاشقم هستي
آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...
آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...

قلبت را تا هميشه
برايم روشن بدار
...

+دست نوشته در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت15:38"" ديوونه | |

معنی این و فقط تو می فهمی و بس ...

دلم برات تنگ شده بود ... همین ... همین ... همین ...

گلم ... مهربونم ...

خوشحالم که هنوز هستی و هستم که مثل قبل این روز و با تمام عشقم بهت تبریک بگم ...

 آرزو میکنم باشی و باشم تا همیشه ... بتونم بخاطر بودنت ازت ممنون باشم...

تا بتونم با این بهانه ها باز بگم دوستت دارم

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:50"" ديوونه | |

منوببخش


اگه تورو دوستت دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو مي شمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبدسبد گل مي چينم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب مي بينم
منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي کمم
تو يه فرشته اي و من خيلي باشم يه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرمو زنده میشم
اگه با دیونه گیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش مي سپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها بجاي تو ، مي گم شما
منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونيتو نه به شبو نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه مي خوام تو رو فقط واسه خودم
 ببخش اگه کمم ولي ، زيادي عاشقت شدم
اگه تورو دوستت دارم خيلي زياد منو ببخش

اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:49"" ديوونه | |

 هرگز هیچ حسرتی در دنیا اینچنین یکجا جمع نمی شود که در این سه واژه ی کوتاه :

                                             او ـ دوستم ـ ندارد !!!

 

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:46"" ديوونه | |

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:43"" ديوونه | |

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:42"" ديوونه | |

جونس:

بهترین انتقام ها فراموشی و بخشش است

+دست نوشته در شنبه هفتم مهر 1386ساعت20:41"" ديوونه | |

بر پيشاني خود داغ مي كنم بنده دوست

 يا دوست دوست

 اما نه !

 خود را حذف بايد كرد

 همه چيز اوست

 فقط دوست

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت20:35"" ديوونه | |

               سنگ ها با من تا صبح بيدارند  
          چنگ ها با من تا به سحر مي نالند

          رنگ ها مرا مسحور مي دارند 
          ابر ها با من تا غروب مي بارند

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت20:33"" ديوونه | |

  سرو دلم از بار غم  سر خم  نمي‌خواهد  كند

                                      آن يار من از رحمتش طردم نمي‌خواهد كند  

                                   خواهم كه اين سوز دلم بيرون شود از سينه ام 

                                    اما دل شيداي من چون من نمي خواهد كند

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت20:33"" ديوونه | |


هیچکس  اشکی بر  ما  نریخت    هر  که  با  ما  بود  از  ماگریخت
چند روزی ست  حالم دیدنیست   حال من از این وآن پرسیدنیست
گاه  بر  روی  زمین  زل  میزنم      گاه بر حافظ دیوانه تفائل میزنم
حافظ   دیوانه  فالم  را  گرفت       یک غزل امد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود انچه می پنداشتیم

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:57"" ديوونه | |

اه ای دل ...  ای دل ساده من      ......   کسی هست  .....  یادت کنه.....نگاه به اون دردت کنه..... تسکینی که سردش کنه....

من که ندیدام کسی رو..... من که می گم اگه دل .دال باشه ..... دلو بکن از این دیار ؟؟؟؟؟؟     .....

از این فراغ روزگار....  حالا اگه تو این روزگار بی مرام ... کسی هست  ....  از این دل یادی کنه...

منم از او  می خوام نا زش کنه.... تا این  دل از او حالی کنه.... منتظرم کسی منو یاری کنه

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:56"" ديوونه | |

آسمان ابي است 

و پر از كوچ پرستو هايي است كه هنوز نيامده اند

گلويم را بغضي شاتوتي رنگ

به اسارت برده

بي تو تمام من

تمام تنهايي هاست

و كمي بوي تشنگي

كه از جامه ام سر شار است 

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:55"" ديوونه | |

عشق يعنی با پرستو پر زدن                       

                                     عشق يعنی آب بر آذر زدن    

عشق يعنی چون محمد پا به راه                  

                                        عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست                

                                      عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن                  

                                    عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون                

                                        عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود                  

                                      عشق يعنی يک سلام و يک درود

 

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:53"" ديوونه | |

آن شب که من میمیرم

مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید

و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد

اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ...

مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...نگران نباش

من نمی ترسم چه باک که من هر روز می میرم مرگ جسم یک بار است

مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز

من پشت غرور زنی فاحشه که به مرد پاکی جواب رد می داد

در پس سوختن بال پروانه که بهای عشق را می داد

آن ور لذت آن شب گناه ...

پشت آن توبه ی صد بار شکسته شده

و بدنباله شرمنده شدن حتی در درگاه خدا مرده ام ...

و این که می بینی آدمی دیوانه است

گر زنده مانده به امید همان شب است

 که تو از آن میترسی

+دست نوشته در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت17:51"" ديوونه | |

به ظاهر گر چه می خند م

 ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

+دست نوشته در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت21:4"" ديوونه | |

کار از این حرفا گذشته تو دیگه بر نمیگردی

از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی

تو بگو با چه امیدی چشم براهه تو بمونم

وقتی که از تویه چشمات تهه قصرو میخونم

 

 

 

+دست نوشته در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت21:1"" ديوونه | |

مگردنیا نمی داند که من غمگین ترین غمگین دنیایم

       بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای دنیایم

+دست نوشته در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت20:58"" ديوونه | |

اسم تو نجاتم داد از دام تاریکی

شب عطر گل اورده یعنی که تو نزدیکی

می بوسمت امشب یار

می ترسم از ایینه بی طاقت دل گر چه

این فاصله شیرینه

خاطرات من با تو کوتاهه ولی کم نیست

من گذشتم از دنیا غیر تورو یادم نیست

تو مال خودم میشی

این معجزه من بود این بار بخواه از من

دستات وبگیرم زود

عکسای تو تاریکه چشمای تو غمگینه

من قاب تو میشم که

دنیا تو رو می بینه

+دست نوشته در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت20:55"" ديوونه | |

سنگین شد ای دل دل من بار گناه من وتو           صبح آمد اما نشد صبح شام سیاه من وتو

این سرنه سامان پذیرد واین غم نه پایان    یک نیمه شب پر نگیرد تا مرغ آه من وتو

فردا که گل زخم هارا عشاق شاهدبگیرند   واحسرتا نیست ای دل زخمی گواه من و تو

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:29"" ديوونه | |

تو همانی هستی که من میخواستم...

تو همانی هستی که سالها در انتظارش نشسته بودم...

همانی هستی که آرزویش را داشتم ،همان همسفر یکرنگ و عاشق...

تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست...

تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید...

با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشقت می مانم...

اکنون سکوت میکنم تا صدای مهربان و عاشقانه ات را بشنوم ...

که به من بگویی دوستم داری

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:27"" ديوونه | |

دیگر نمی نویسم... چون میدانم هیچگاه نوشته هایم را نمی خوانی...

حرف نمیزنم... چون میدانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی...

نگاهت نمیکنم... چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی...

صدایت نمی زنم... زیرا اشکهای من برای تو بی فایده است...

فقط می خندم... می خندم و می خندم...

برای اینکه مردم فکر کنند من دیوانه ام...

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:26"" ديوونه | |

      

      

          بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است.      ..

          بیا که دلم برای صدای قدم هایت،راه رفتن در کنارت...        

               دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است...      

              بیا که دیگر طاقت این انتظار تلخ را ندارم...                                           

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:24"" ديوونه | |

 

آخرین لحظه رفتن تو یادم نمیره...

اشکام دونه دونه رو گونه هام نشسته بود...

وقتی داشتی با همه خداحافظی می کردی...

انگار آتیش به قلب من میزدی...

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود...

با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت...

شیشه عمرم تموم شد و هیچکی ندید...

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:23"" ديوونه | |

هیچ با خودت فکر کرده ای انتهای عشق چیست؟...

خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم شدن امیدها و ...

می دانم حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است...

ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد...

به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد...

 

+دست نوشته در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت22:21"" ديوونه | |